در روزگاران گذشته در میان سرخپوستان قبیله ای زندگی میکرده که افراد آن از بعضی جهات عجیب بودند و با بقیه سرخ پوستان فرق داشتند مثلا" همه ی آنها بدون استثنا بسیار باهوش و از قدرت استدلال قوی و منطقی پرقدرت بهره مند بودند. همگی هر روز صبح ساعت هشت در میدان اصلی شهر جمع میشدند تا یکدیگر را ملاقات کنند. در این موقع رئیس قبیله سخنانی ایراد میکرد و افراد را در دسته های کوچک و بزرگ به کارهای گوناگونی مامور میساخت. افراد قبیله همگی از رئیس متابعت کامل نموده و اوامر او را بدون چون و چرا اجرامیکردند. اما عجیب تر از همه اینکه این افراد نمیتوانستند با یکدیگر حرف بزنند و فقط میتوانستند فکر کنند و به یکدیگر نگاه کنند و اموری را که به آنها محول شده است انجام دهند، اما رئیس قبیله میتوانست با آنها حرف بزند و آنها هم میتوانستند او را درک کنند.

 

                                                                                                                                                                                               

                                                                                          Chief Sitting Bull   

                    

در آخرین روز یکی از سالها رئیس قبیله ساعت هشت صبح، تمام افراد قبیله را جمع کرد و بعد از سخنرانی به آنها گفت که نیمه شب امشب همزمان با تحویل سال، بر پیشانی تعدادی از شما خال سیاهی ظاهر خواهد شد. حضور چنین افرادی در قبیله خوش یمن نیست و نحوست دارد و اگر آنها خارج نشوند همه ی افراد قبیله منجمله خودشان گرفتار بلایی سخت و مصیبتی عظما خواهند شد. از فردا صبح ببعد هر کس در هر روز که فهمید خال سیاهی بر روی پیشانی اش ظاهر شده باید تا قبل از غروب آفتاب همان روز از قبیله بیرون شده و به کوهستانهای دوردست برود و تا آخر عمر در آنجا بماند و بر نگردد.

 

                                                                              

   

دقیقا" همین طور هم شد که رئیس قبیله پیش بینی کرده بود: تعدادی از سرخپوستان دارای خال سیاهی بر پیشانی شان شدند و هر کدام بسته به اینکه در چه روزی از خال دار بودن خود آگاه میشد، تا قبل از غروب آفتاب آن روز اسباب و اثاثیه اش را جمع میکرد و از قبیله خارج میشد.

 

در صبح روز سیزدهم سال نو رئیس قبیله باقیمانده سرخپوستان را در میدان اصلی شهر جمع کرد و با خوشحالی تمام به آنها گفت که دیگر جای هیچ نگرانی نیست چون تمام افراد خال دار از قبیله رفته اند. او آنروز را روز جشن اعلام کرد و همگی به شادی و پایکوبی پرداختند.

 

سوال اینک این است که در لحظه تحویل سال نو، در این قبیله دقیقا" چند نفر خال دار شدند؟

 

توضیح لازم: در این معما نکاتی نهفته است و اصولی وجود دارد که ممکن است همه ی خوانندگان آنها را به وضوح نبینند و به همین دلیل هم در حل خود به بیراهه بروند. بنابر این به منظور اجتناب از گمراهی به این نکات و اصول اشاره میکنیم:

 

1) هیچ کس تا وقتیکه مطمئن نشده که خالدار است از قبیله خارج نخواهد شد(اصل نفس دوستی).

 

2) هیچ کس به نفری که خالدار است نمیگوید که "تو خال داری" حتی با اشاره به پیشانی او هم به او نمیفهماند که او خالدار است چون در این صورت او باید برود(اصل نوعدوستی).

 

3) هیچ کس از آئینه و اجسامی که بتوان صورت خود را درون آنها دید، مثل آب و غیره، استفاده نمیکند زیرا اصل بر برائت است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود بنابر این هیچ کس حتی اگر احتمال هم بدهد که خالدار است به آئینه نگاه نمیکند و فقط وقتیکه از طریق تفکر و استدلال مطمئن شد که خالدار است قبیله را ترک میکند.

 

4) در این معما اصل، استنتاجی است که افراد قبیله در ذهنیت خویش میکنند بنابر این هیچ صحبتی با یکدیگر در مورد خال ندارند.

 

12 خالدار وجود داشته است.
برچسب ها: کتاب کار ریاضی، کتاب کار ریاضی 1، کتاب کار ریاضی اول دبیرستان، کتاب کار الهه آگاه، ریاضی اول دبیرستان، ویتامین ریاضیات، آموزش ریاضی، آموزش ریاضی دبیرستان، کتاب ریاضی، کمک درس ریاضیات، علم ریاضیات، آموزش ریاضی اول دبیرستان، کتاب کار ویتامین ریاضیات 1، الهه آگاه، کتاب الهه آگاه، حل تمرین ریاضی، حل تمرین ریاضی اول دبیرستان، نمونه سوالات ریاضی، نمونه سوالات ریاضی اول دبیرستان، نمونه سوالات امتحانی ریاضی، اعدادو نمادها، مجموعه، توان رسانی و ریشه گیری، چند جمله ایها، اتحاد، معادله درجه اول، معادله خط، نسبتهای مثلثاتی، عبارت های گویا، معادله درجه دوم، نامعادله، کتاب کار، ویتامین ریاضیات1، تجدیدی، کمبود ساعات آموزشی، مجموعه اعداد،  

تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : الهه آگاه | نظرات
.:

heart-black